تبليغاتX
ما دیوونه ها
I can't break the silence, but it's breaking me
یعنی معلم شیمیه منو بدبخت کرد! یعنی اشکمو در اورد. می فهمی یعنی چی؟ د نمیفهمی دیگه. خل شدم.

*پ.ن۱: اگه من تا یک ماه دیگه به پنچاه کیلو برسم، همه تون شیرینی افتادین.

*پ.ن۲: عاشق آهنگ "حرف زن" ام. آره می جنگم واسه هر چیزی که مال منـــــه...

+ نوشتمش توي یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 23:9  توسط شبنم   | 

وای چقد حس بدیه که آدم از یکی بدش بیاد. به نظرم بیشتر خود آدم اذیت میشه تا طرف مقابل. ایش!

حمیده اینا امروز رحمت کشیدن و توی یک قوطی رانی (فکر کنم هلویی بود. به به.) یک مقدار لاک غلط گیر ریختن. سمانه به مریم گفت بیا رانی بخور. مریم هم قلپ قلپ خوردش.

بعد وقتی فهمید توش لاک غلط گیر بوده دلش درد گرفت.

+ نوشتمش توي پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 13:57  توسط شبنم   | 

معلم جغرافی مون خیلی پیره. امروز داشت درس زلزله رو میداد و میگفت که ما الآن تو تهران منتظر زلزله هستیم.

لیدا: "خانوم بیشتر کسایی که مثه شما قدیمی ان، آرزو می کنن که اگه زلزله بیاد بمیرن!!!...

نمدونم چرا اینو گفت! نمدونم چی شد که اینو گفت! فقط شنیدم که گفت.

+ نوشتمش توي چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 16:32  توسط شبنم   | 

بچه ها خوشحاااااالم! همه ی مطالب قبلی وبلاگم رو پیدا کردم! همه رو میذارم دوباره. تاریخاشونم درست می کنم. آخ جونمی!

شبی بلاگ... سلامی دوباره!

+ نوشتمش توي سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 21:10  توسط شبنم   | 

معلم ادبیات: خوب خانوما، توی این عبارت چه آرایه ای وجود داره؟

لیدا: چیز آرایی!

خانوما: هر هر هر!

*پ.ن:منظورش از "چیز آرایی"، "حس آمیزی" بود!

+ نوشتمش توي سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 20:56  توسط شبنم   | 

امشب با مامانم داشتیم توی پیاده رو راه می رفتیم...

-من: آخی... مامان یادته آخرین بار کی از این نون واییه نون خریدیم؟

-...آره... آخی... :(

-بیا دیگه از این جا نون نخریم تا یه روزی برسه مثل اون روز؛ که ما با لبخندهای واقعی روی لبامون و دست هایی که به شکل 7 بالا رفته ن، توی خیابون راه میریم و از ته دلمون خوشحالی می کنیم.

-قبول!

+ نوشتمش توي پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:44  توسط شبنم   | 

سر کلاس فیزیک...:

«جیک جیک جیک...»

نیایش: صدای پرنده س؟!

زهره: نه، گُرازه!

«هر هر هر!...»

+ نوشتمش توي سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:32  توسط شبنم   | 

چه احساسی بهت دست میده وقتی در خونه رو باز کنی و ببینی 1 پیشتولک خانوم + 1 آقا پیشتولک + 3 تا بچه پیشتولک روبروت وایساده ن و دارن میو میو می کنن؟!

+ نوشتمش توي جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:12  توسط شبنم   | 

وای دیروز سر کلاس زبان چقدر خندیدیم! چهارتایی مون تو یه کلاسیم. (من و مریم و زهره و سمانه که امسال اومد به مدرسه ی ما). معلم زبانه خیلی باحال بود. داشت حضور و غیاب می کرد، بعد به جای حرف "س" توی اسم "انیسه"، از حرف "ن" استفاده کرد!!

خدارو شکر خود انیسه غایب بود و شاهد این فاجعه نبود!

+ نوشتمش توي جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:11  توسط شبنم   | 

وای بچه ها چقدر زود تموم شد این تابستون ها... اصلن انگار همین دیروز بود که حمیده اینا گیر داده بودن که باهاشون بریم اردوی آخر سال...

دیگه فردام باید بریم مدرسه دیگه. امیدوارم که امسال خوش بگذره. امیدوارم بتونم پیشرفت کنم. مخصوصن این که اومدم رشته ی ریاضی. یه کمی می ترسم.

اتاقم در حال حاضر انقدر گند و نامرتب و کثیفه که خودم چندشم میشه برم توش. امروز باید یه حال حسابی بهش بدم!

*پ.ن1: دیشب پیش خاله فاطی خوابیده بودم، یه عالمه پشه منو گزید! خوشمزه ایم دیگه... یه دونه شون روی گونه مو گزیده، عین این آدم بی کارا شدم که میرن ژل و کوفت و زهرمار تزریق می کنن!

*پ.ن2: بچه ها واسه همه تون توی سال تحصیلی جدید آرزوی موفقیت می کنم.

*پ.ن3: آخی...

+ نوشتمش توي سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:0  توسط شبنم   |